تبليغاتX
کمیته


کمیته

عمومی_حقوقی

فرار از پاسگاه(پاس+گاه = دانشگاه)

 

 

 

رسم دانشگاه ما این هست که دانشجویان تهرانی در زمان امتحان خوابگاه می گیرند؛ من و محمد جواد هم از این قاعده مستثنی نبودیم ماشاالله درس هم که نمی خوندیم وقتمون تماماً به گفت و گو می گذشت. درس خوندن ما توی دانشگاه ضرب المثل شده بود طوری که همه می گفتند: "محمد جواد درس رو بلند می خونه و سید چایی می خوره، بعد پُست عوض میشه سید درس رو بلند می خونه و محمد جواد چایی می خوره."

ماجرای زیر بر می گرده به تیر ماه سال ۸۹، زمانی که در فُرجه ی امتحانِ درس "متون معاصر و جراید عربی" قرار داشتیم. در امتحانات اون ترم هم طبق معمول با دو نفر از رفقا خوابگاه گرفتیم؛ یکی یار غار ما "محمد جواد" و دیگری خبرنگاری به نام "حسام" که هر دو برای من به مثابه ی دوستانی قابل اعتماد و اصحاب سِر بودند.

حسام که ما بهش می گفتیم "عمو حسام"، چند ترم از ما بالاتر بود و به علت مسائل شغلی و امتحان کارشناسی ارشد فارغ التحصیلی خودش رو عقب انداخته بود. عمو حسام که به دلیل گرفتاری شغلی و حضور در وقت اضافه(ترم ده) سر کلاس ها حاضر نمی شد، موقع امتحان به امید ما به خوابگاه اومد که از یادداشت های پراکنده ما که نمی شد اسم جزوه بر اون ها گذاشت بهره برداری کنه اما با یک چالش عمده مواجه شد و اون مشی اجتهادی من و محمد جواد در امتحانات بود؛ مشی اجتهادی یعنی تحلیل سوال و تکیه بر دانسته های قبلی در موقع امتحان. خلاصه اینکه عمو حسام نتونست وضعیت رو تحمل کنه چرا که در روز قبل از امتحان، از بعد از ظهر تا حدود ساعت ۲ بامداد وقت ما به گفت و گو گذشت.

از اون جهت که خوابگاه های ما در خود دانشگاه استقرار داره، حراست نسبت به ورود و خروج در ساعت های تعیین شده حساسیت داره و بعد از ساعت ۱۱ شب خروج از دانشگاه ممنوع میشه. عمو حسام اون شب گیر داد که من هر جوری که شده باید برم خونه! گفتم شب رو همین جا بمون! الآن نمیشه بری بیرون اگر بفهمن برات بد میشه! اما هر چی بهش اصرار کردم فایده نداشت؛ به حیَل مختلف راه های فرار رو بررسی کردیم و بهترین راهی که به نظرم رسید "فرار از روی دیوار" بود؛ خلاصه به هر طریقی که بود کمکش کردم که از دیوار بالا بره و بتونه فرار کنه.

حالا ادامه داستان رو به روایت خودش بخونید چون قلمش از من بهتره و استاد مسلم گزارش نویسی هم هست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قلم حسام
 
 سقوط شبانه، فرار به خانه
 
 

به نظرم خیلی خوبه که آدما به جای فرار از خونه، به خونه فرار كنن؛ البته بدون درد و خونريزي!

حالا اين عبارت بي‌ربط به چي ارتباط پيدا ميكنه، عرض ميكنم.

بنده حقير از اونجا كه در حال گذراندن ترم آخر دانشگاه هستم و روي دايو دارم بالا و پايين ميكنم تا با سر شيرجه بزنم تو ارشد، براي پاس كردن آخرين واحداي درسي با نمره بالا تصميم گرفتم محض رضاي خدا درس بخونم. از طرفي، جزوه نداشتم و از همه مهمتر اينكه در طول ترم گذشته هيچ صله رحمي به جا نياوردم و به استاد گرامي سر نزدم. القصه! پاشديم پيژامه رو برداشتيم و كيف و بساطو جمع كرديم تا بريم خوابگاه و با چندتا هم‌قطار ديگه با شرايط خودمون مثلا روم به ديوار درس بخونيم.

حالا بگذريم از اينكه همه كار كرديم جز درس خوندن اما به جاش كلي خورديم و خنديديم. آخر شب، يعني آخر آخر شب كه تقريبا اوايل صبح ميشه حدود ساعت ۴ از فضاي ملال‌آور خوابگاه يهويي متنفر شدم چون كفگير جوك و مطايبه به ته ديگ خورده بود و ديگه بچه‌ها به تلاوت گلواژه مشغول شده بودن. واسه خودم كلاس گذاشتم و ترجيح دادم مثل يه بچه تهرون حسابي برم خونمون و تو اتاق خودم بخوابم.

شاد و خندان و باكلاس، لباسمو عوض كردم و دوباره پيژامه رو گذاشتم تو كيفم و بساطو جمع كردم راه افتادم برم خونه اما...

بله، در اصلي بسته بود، نگهبان محترم هم خواب بود و طبعا در شيشه‌اي هم قفل بود. به هر حال حجم من اجازه نميداد از لاي در يا زير در برم بيرون؛ پس تصميم گرفتم مثل يه آدم ورزشكار و كاملا آماده، از روي ديوار بجهم، سوار ماشينم بشم و برم خونه.

در اولين اقدام، خيلي متفكرانه شروع كردم به بررسي ارتفاعي كه بايد ازش ميرفتم بالا. چشمامو ريز كردم و مثلا به اين نتيجه رسيدم كه ميتونم. وقتي رفتم رو لبه باغچه، پيش خودم گفتم كاش قدم به جاي ۱۷۸ سانتيمتر، ۲۷۸ سانتيمتر بود؛ چون دقيقا حدود يك متر كم داشتم. ناجي ما يكي از دوستان شد كه بنده خدا تازه عقلشو داده به شما. با هزار زور و زحمت، قلاب گرفت تا من برم بالا. دستش درد گرفت ولي بالاخره رفتم بالا. چندتا استرس از چند جاي مختلف به چند جام وارد ميشد. يكي اينكه حواسم بود كسي از بچه‌ها بيدار نشه و نصفه شبي به هواي اينكه شوخي شهرستاني كرده باشه، با داد و هوار بقيه رو هم بيدار نكنه. از طرف ديگه خدا خدا ميكردم نگهبان محترم همچنان بيخيال انجام وظيفه باشه و چونان يك زيباي خفته مازندراني به خوابش ادامه بده. از يه طرف ميترسيدم جايي از حياط دانشگاه دوربين مداربسته نصب شده باشه و اين ترم آخري بعد از ۱۰ ترم آبروداري به اتهام فرار شبانه از ديوار دانشگاه، تحت پيگرد كميته انضباطي قرار بگيريم. از همه بدتر اينكه نرده‌هاي روي ديوار دانشگاه از اين سيخاي نوك‌تيز داره تا كسي نتونه واسه دزدي بياد تو حياط و اگه اومد نتونه فرار كنه. ديگه فكر اينجاشو نكردن كه كسي هم دزد نباشه، هم بخواد فرار كنه. حالا ميترسيدم اين سيخاي عزيز برخلاف نگهبان عزيز دانشگاه خيلي استوار و بيدار، بر انجام وظيفه خودشون تاكيد داشته باشن و با يه كم بي‌احتياطي من، كار به خياط و بخيه‌زن بكشه. به همه اين استرسا اضافه كنيد عدم آگاهي از ارتفاع دقيق بالاي ديوار تا كف خيابون رو. اضطراب موجود، وقت زيادي واسه بررسي كارشناسانه نميذاشت و بايد فورا از اون شرايط خلاص ميشدم. تنها راهش پريدن و رفتن و رسيدن بود. با همين افكار شاعرانه، چند ثانيه عقلمو دادم دست همون دوستي كه به تازگي عقلشو داده به شما و به پيشنهاد ايشون به جاي اينكه با حالت بارفيكسي بيام پايين، به حالت قورباغه‌اي از بالاي ديوار پريدم.

چشمتون روز و شب بد نبينه. هر چقدر ميومدم پايين انگار زميني وجود نداشت كه بيفتم روش. فقط يه لحظه به خودم اومدم و ديدم سرم لبه جوب خيابون روانمهره و كاميون حمل زباله داره هي بزرگ و بزرگتر ميشه. فرصت فكر كردن به صدمات احتمالي رو نداشتم. فورا بلند شدم و بعد از برداشتن كيفم از روي ديوار، با يه دست لباس كاملا خاكي نشستم تو ماشين و روانه خونه شدم.

هر دنده‌اي كه عوض ميكردم، گردنم درد ميگرفت. البته پر واضحه كه دنده رو با دندونام عوض نميكردم ولي چنان فشاري به ستون مهره‌هام اومده بود كه تا گردن با هر حركتي تير ميكشيد. يه ذره دو ذره نيستم كه ماشاالله. خيليم

حالا تازه اينا خوب بود. با هزار درد و رنج به سمت هفت تير رفتم و ناگهان ديدم دوستان عزيز نيروي انتظامي كه سبز اونها هم قشنگه و شبا كه ما تو خوابيم اونا تا صبح بيدارن، ايست و بازرسي دارن و طبعا يه پسر تنها تو گرگ و ميش هوا صحيح‌ترين مورديه كه ايست دادن بهش تو گزارش هيچ ديده‌بان حقوق بشري نمياد و از موارد نقض حق بر آزادي آمد و شد نيست.

زديم كنار و مدارك نشون داديم. سرباز بيچاره نميدونم دلش برام سوخت يا پدر پدرسوخته‌ش خيلي پدر سوخته بود كه يهويي گير داد چرا لباسات خاكيه؟ شما جاي من بودين بهش توضيح ميدادين؟ خب خيلي بيكارين. من كار و زندگي داشتم. كاملا در حاليكه معلوم بود دارم دروغ ميگم، به اون سرباز صفر يا شايدم زير صفر گفتم از اثاث‌كشي ميام و خيلي خسته‌ام و داداش فلان فلان شده‌م پول نداد چارتا كارگر بياد اثاثاشو ببره و از ما مثل خر كار كشيد و از اين حرفا.

يارو بدبخت خوابش ميومد. يه جوري مداركو داد بهم كه معلوم بود منو به چشم احمق‌ترين آدم تو زندگيش ميبينه؛ چون تابلو بود دروغ ميگم. انقدر لحنم يكنواخت و عادي بود كه هر اسبي ميفهميد فقط دارم يه سري واژه رو سر هم ميكنم تا از شرايطي كه توشم خلاص بشم.

رسيدم در خونه، جاي پارك نبود. در همين اثنا يهو استرس برم داشت كه نكنه بابا اينا پشت درو انداخته باشن. داشت حرصم از وضعيتي كه داشتم در ميومد. سر كوچه يه جايي ماشينو چپوندم و به سمت خونه رفتم. وقتي كليدو انداختم به در، فقط به باز شدن در فكر كردم تا قاعده راز عمل كنه و در حتما باز بشه. استثنائا شانس آوردم و در باز بود. رفتم تو، جريانو خيلي سريع با چاشني درد و ناله به مامان كه از خواب بيدار شده بود توضيح دادم، بعد براي فرار از شماتت و يادآوري اين نكته بهم كه خيلي ابلهم، رفتم طبقه بالا تا روي تختم بتمرگم.

همه تنم درد ميكرد ولي خواب شيريني كردم.

ببخشيد طولاني شد...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

مفتي اعظم مصر:

دست هر كس را كه به مقام امام حسين(ع) جسارت كند قطع مي‌كنيم 

 

شيخ علي جمعه، مفتي اعظم مصر با حمله مجدد به كساني كه قصد تخريب قبور اهل بيت(ع) و اولياي الهي را دارند، گفت: "دست هر كس را كه به مقام حسين(ع) جسارت كند، قطع مي‌كنيم."

به گزارش پايگاه خبري المنار، شيخ علي جمعه گفت: "كساني كه دعوت به اين گونه اعمال مي‌كنند، قلب هايشان تاريك شده و از اسلام، فهم درستي ندارند."

وي افزود: "خشونتي كه عليه برخي ضريح بزرگان ديني (در مصر) صورت مي‌گيرد، خروج از دين و عقل و انسانيت به دعوت انسان‌هاي جاهل است."

مفتي بزرگ مصر كه در يكي از مساجد قاهره خطبه مي‌خواند، تأكيد كرد: "حضرت رسول اكرم(ص) به ما ياد دادند كه خشونتي كه عليه برخي ضريح بزرگان مي‌شود، خارج از دين و عقل و انسانيت است چرا كه سر حديث "اتخذوا قبور انبيائهم و صالحيهم مساجد" را كه خيلي‌ها درك نكرده اند، اين است كه مسجد جامعي است از همه چيز."

وي افزود: "برخي مسلمانان را به شرك متهم مي‌كنند كه ضريح‌ها را بت قرار داده‌اند درحالي كه قبر پيامبر(ص) در ضريحي بزرگ است."

علي جمعه خطاب به كساني كه به دنبال تخريب ضريح بزرگان ديني هستند، گفت: "خداوند زبان و دست و پايت را قطع كند ‌اي لئيم! آيا مي‌خواهي بر سيد المرسلين تعدي كني؟ حسبنا‌الله و نعم الوكيل."

مفتي بزرگ مصر كه اين روزها با حمله سلفيون وهابي مواجه شده است، در پاسخ به يكي از اين علماي سلفي كه خواستار تخريب مقام امام حسين(ع) در قاهره شده است، تاكيد كرد: "خداوند دست و پا و زبانت را قطع كند‌ اي بيچاره مغرور؛ آيا سيدنا حسين بت است؟"

گفتني است از چند هفته پيش تعدادي از علماي سلفي و وهابي در مصر، حملات شديدي را عليه علي جمعه روا داشته‌اند كه با حمايت الازهر و صوفيان و شيعيان اين كشور و همچنين تظاهرات علماي الازهر خنثي شد، هر چند كه اين تهديدات همچنان ادامه دارد.

اين گزارش مي‌افزايد، شيخ علي جمعه پس از انقلاب مصر و فعال شدن سلفيون براي تخريب مراقد بزرگان و اهل بيت(ع) در مصر، بارها در برابر اين اقدام آنها ايستادگي كرده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع: روزنامه جمهوری اسلامی مورخ ۰۸/۰۹/۱۳۹۰

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

 

شیر ماده بعد از آنکه فهمید شکارش باردار بوده سکته کرد

 

http://s1.picofile.com/file/7193620107/383310_240212916043485_100001643362608_683730_973802724_n.jpg

این شیرماده پس از شکار آهو متوجه می شودکه شکارش بارداربوده، او سراسیمه میشود، نخست تلاش میکند تا بچه را نجات دهد، و از دریدن شکارش دست برمیدارد. اما وقتی نمیتواند بچه را نجات دهد بروی زمین در کنار شکارش دراز میکشد، عکاس بعدا پی میبرد که شیر سکته کرده است.

 برگرفته از http://modirs.ir/1240.html

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهاً باید از انسان بودن خود متنفر شویم. این شیر از شکار آهوی باردار دِق می کند در حالی که انسان ها بی امان دست به کشتار می زنند و خوشحال می شوند.

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 6:2 قبل از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

اوریانا فالاچی

 

گزارش نویسی به سبک اوریانا فالاچی

اوریانا فالاچی روزنامه نگار ایتالیایی زمستان ۱۹۶۷ تا بهار ۱۹۶۹ خبرنگار فرانس پرس در ویتنام بود. او تجربه این ماموریت را برای خواهر پنج ساله خود الیزابتا و در کتاب "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" روایت کرده است. محور اصلی کتاب بی رحمی انسان علیه انسان و توجه به مفهوم مرگ و زندگی و چگونه زیستن انسان است که او در همه جای کتاب بی رحمانه انسان را محکوم می شناسد. اما در دسامبر ۶۷ دست به تجربه جالبی زد: سوار بر یک هواپیمای بمب افکن آمریکایی شد و...

در همین موقع مرد جوان به کنار ما رسید ، سیگارش را به دست دیگرش داد و بی صبرانه انتظار معرفی شدن به من را می کشید . گروهبان اورا معرفی کرد . کاپیتان اندی از ششصد و چهارمین اسکادران نیروی هوایی.

کاپیتان این خانم مسافر امروز شما هستند .

-سلام.

چهره اش ارام بود و حالتی از حجب داشت . نگاهش ارام و به رنگ سبزی آب راکد بود.گونه های استخوانی و موهای طلایی مایل به قرمز . سی ساله به نظر می آمد.

- اگر حاضر هستید برویم .

- بله کاپیتان.

و قبل از انکه برویم خلبانی را که به کنار ما آمده بود معرفی کرد .یک جوان مو خرمایی با چشمان سیاه و ساکت.

- سرهنگ مارتل . ایشان دومین هواپیما را هدایت خواهند کرد . البته این ماموریت باید با دو نفر انجام شود ولی او به تنهایی پرواز خواهد کرد .

مارتل لبخند زد . هردو جت آ-۳۷ برای پرواز آماده بودند و بمب هایشان را هم به بدنه بسته بودند . بمب ها را زیر بالهای هواپیما نصب کرده بودند . در هرطرف دو بمب ناپالم هفتصد و پنجاه کیلویی و یک بمب معمولی پانصد کیلویی نصب شده بود . بمب های ناپالم در حدود سه متر درازا و پنجاه سانتی متر هم عرض داشتند و تقریبا تمام محوطه را گرفته بودند . می شد گفت که حداکثر ده سانتی متر از زمین فاصله داشتند و یا شاید هم کمتر فکر می کردم که با اولین تکان هواپیما آنها به زمین برخورد خواهند کرد و منفجر خواهند شد.

کمر بند هارا بستیم ،کمر بند نجات راهم بستیم ، کلاهمان را به سر و ماسک اکسیژن را به دهان گذاشتیم.

خودم را مضحک حس می کردم . به این دلخوش کردم که «خوشحالم از اینکه آشنایی مرا با این وضع نمی بیند»  و بعد فکر کردم« چه روز قشنگی ، قشنگ ترین روزی است که تا بحال در ویتنام دیده ام  ، واقعا عادلانه نیست در چنین هوای قشنگی ادم بکشیم .» در کلاهم سرو صدایی شنیدم ...

-صدایم را می شنوید ؟

- بله .

- هدف ما در جنوب "میتو " است .مقصود از بمباران ، خراب کردن یک استراحتگاه ویت کنگ است.

- خب.

- اگر احیانا تیری به ما برخورد کرد سعی می کنم هواپیما را افقی کنم و بعد با اشاره انگشت من اول شما بپرید و من هم سعی می کنم فورا بعد از شما بپرم ....

- اوکی.

- کاپیتان تا چند دقیقه دیگر به هدفمان نزدیک می شویم ؟

- در حدود سی دقیقه دیگر.

هنوز سی دقیقه فرصت دارند و بعد خواهند مرد . یا ما خواهیم مرد . یا شاید ما و آنها در یک لحظه خواهیم مرد . سی دقیقه دیگر و آسمان آبی است و مارتل در کنار ما پرواز می کند و دستش را برای ما تکان می دهد. سی دقیقه چقدر طول می کشد ؟

طو.لی نمی کشد و در یک چشم بهم زدن ما بر فراز هدف در پرواز بودیم. اندی گفت : «رسیدیم» و همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد . هواپیما بطور عمودی پرواز کرد به طرف راست رفت و بعد به طرف درختهایی رفت که هر لحظه بزرگتر و بزرگتر شدند و حالا دیگر می توانستم شاخه هایشان را تشخیص بدهم و حالا برگهایشان با هواپیمای ما برخورد کردند و بمبِ طرفِ راستم هم با ما به زمین نزدیک می شد ، دراز و سیاه : ناپالم . آن را دیدم و بعد دیگر ندیدم ، درست در لحظه ایی که به درختان نزدیک می شدم دیگر ندیدمش بعد لرزشی به من دست داد و خودم را سبک احساس کردم.

این پرواز سرگیجه آور دیگر تمام شده بود و به جای آنها حس کردم صخره ایی را می بینم ، صخره ایی لمس ناشدنی و آسمان آبی سنگین شد. سنگین تر شد و آنقدر سنگین  که حس کردم دارد خردمان می کند. در حالیکه چشممان بسته دستمان بی قدرت و مغزمان خالی از هر چیز است. من هرگز تصور نمی کردم که آسمان این چنین سنگین باشد ! اوه خدای من کاری کن که آسمان سبک تر شود. و آسمان سبک تر شد . و اندی با فریاد گفت :

عالی بود ، شما خیلی خوب تحمل کردید. آفرین در مدت ۹ ثانیه از سه هزار متر به دویست متر رفتیم آن هم با سرعت Sixg ( سرعتی با ضریب ۶ برابر وزن معمولی انسان ) و شما آن را تحمل کردید!

- متشکرم کاپیتان.

- چشم هایتان خوب است ؟ خوب می بینید ؟

- بله کاپیتان .

- سعی کنید عضلات دست ها و شکمتان را خیلی محکم و با فشار منقبض کنید و روی دگمه طرف راستتان فشار دهید. این اکسیژن است . اکسیژن خالص را استنشاق کنید.

- بله کاپیتان .

ناپالم ها می ریختند و حرفی زده نمی شد.

-کاپیتان آیا همه چیز به خوبی گذشت ؟

- خیلی خوب بود به هدف اصابت کرد . این دود سیاه زیرپایمان را می بینید ؟ حالا نوبت مارتل است.

مارتل عملیات را شروع کرد . فقط یک نقطه آبی رنگ در آبی آسمان بود و بمبش را پرتاب کرد . بمب مارتل هم درست همان جایی که باید می افتاد ، افتاد و دود سیاهی از محل برخورد بمب به هوا برخاست.

اندی گفت : مواظب باش ، دوباره داریم پایین می ریم و حالا من بمب سمت خودم را پرتاب میکنم و برای دومین بار همان اتفاق افتاد و  برای سومین بار هم چنین و برای چهارمین بار ، پنجمین بار و ششمین بار و هربار از سه هزار متر به دویست متردر مدت نه ثانیه. و هربار احساس می کردیم دیگر بلند نخواهیم شد و پایین تر خواهیم رفت ، زمین را سوراخ کردیم و همانجا خواهیم ماند و دیگر کاری نداریم مگر آنکه خورشید کورمان کند و آسمان خردمان سازد . بار دوم ترسیدم . به نظرم آمد که ویت کنگ ها دارند به طرفمان شلیک می کنند و دلم می خواست فرار کنم ولی به کجا ؟ روی زمین آدم می تواند فرار کند ، می تواند خودش را نجات دهد می تواند پنهان شود ، ولی در یک هواپیما خود را بیش از هرجای دیگری در دام حس می کنیم. بار سوم دیگر تسلیم شده بودم و فقط متوجه وقتی بودم که اندی بمب ها را پرتاب می کرد . او دوباره بمب های سمت مرا پرتاب کرد و من همه چیز را دیدم و دنبال کردم . او روی دگمه فشار می داد و بمب تکان می خورد و خودش را از هواپیما جدا می کرد و آهسته از هواپیما آویزان می شد و بعد سرش را به جلو می برد و به دنبال ما می آمد تا جایی که خودش به تنهایی راهش را می گرفت و می رفت . و چهارمین بار و پنجمین بار و ششمین بار . دیگر عادت کرده بودم و میتوانستم آن نمایش را باحالتی خونسرد تماشا کنم و ادمهای نمایش ، اشباح کوچکی بودند که از کنار کامیون ها و کیسه های شن فرار می کردند.

و بعد دستشان را برای خاموش کردن آتشی که آنها را در بر گرفته بود تکان می دادند. یکی از انها را دیدم که درآتش غوطه می خورد و اگر بگویم احساس ترحم یا گناه کردم دروغ گفته ام. من فقط سرگرم آن بودم که دعا کنم اندی کارش را با موفقیت تمام کند . بکشد و کشته نشود . دیگر وقت گرسیتن برا آنان را نداشتم و نه میلش را . و بعد درفاصله سه هزار متری بود که متوجه شدم صحیح و سالم هستم . ووقتی مارتل را دیدم که به پایین رفتن ادامه می داد احساس سوزشی در خود کردم . ولی سوزشی دردناک نبود ، حتی از سوزش فرو شدن یک سنجاق در بدن هم کمتر بود و این سنجاق ضمیر خوب من نبود بلکه اراده ایی بود که از ضمیر عقلانی ام سرچشمه می گرفت.

- کاپیتان آیا کارمان را تمام کردیم ؟

- اوه نه ! حالا باید پایین برویم و آتشباران را از نزدیک ببینیم و بعد به بمباران آن مشغول شویم. آیا آن را می بینید؟

وقتی اندی به من خبر داد که برای هفتمین بار پایین می رویم قبل از هرچیز ، احساس نومیدی به من دست داد و بعد دچار هیجان شدم ، درست مانند محتضری که به پیشواز مرگ می رفت . به هرحال بعد توانستم حس کنم که موشکی را با خشم پرتاب کردن چه معنایی دارد : به جسمی بی حرکت تبدیل می شویم و بعد به آسانی هرچه تمامتر احساسات قبلی مان تغییر می کند و بعد نمی دانم چطور بگویم. احساس فرو رفتن یک سنجاق به تنم را کردم شاید.

اندی با خنده گفت :

آی ، این دفعه کار مشکلی است دعایتان را بخوانید.

وبعد پایین رفتیم و همین طور که پایین می رفتیم آنها را بهتر و بهتر می دیدم. تعدادشان زیاد نبود پنج یا شش نفر بودند . در آن لحظه فکر کردم چطور ممکن است اینطور بی صبرانه روی زمین انتظار هواپیمایی را بکشند . آنهارا عمیقا ستایش کردم. اول شلیک نکردند و بعد کرم های شبتابی به طرف ما پرتاب شدند که در ابتدا متحد بودند و بعد از یکدیگر جدا می شدند. تا شلیک کردن آنها را دیدم دست از ستایش کردنشان کشیدم و شروع کردم به آنها احساس نفرت کردن و در آن حالت شروع کردم به دعا خواندن . می گفتم :«خدای من ! کاری بکن که اندی آنها را بکشد»

هنگامی که مشغول خواندن این دعای زشت بودم ، دیدم اندی هم دارد شلیک می کند . او دگمه صورتی رنگی را فشار می داد و از دهانه کالیبر ۲۶/۷ کرمهای شبتابی نظیر همانی که آنها به طرف ما پرتاب کردند ، پرتاب می شد. دیدم که یک ویت کنگ تفنگ بدست از پشت افتاد. بعد ویت کنگی که مسلسل بدست داشت. بعد همگی با هم افتادند و با افتادن هریک از آنها ، احساس آرامش همراه با شادی فراوان وجودم را پر کرد. واقعا برایم اهمیتی نداشت که یک مرد در حال مردن است . دیگر رنج و درد ناشی از اوج گرفتن هواپیما را حس نمی کردم، دیگر کور شدن از سرعت عجیب هواپیما و فشار قوی صدا برایم مطرح نبود. دیگر برایم بار هشتم پایین رفتن و اطمینان از اینکه همگی را کشته ایم یا نه ، مطرح نبود و حتی به اندی پیروز و خوشحال تبریک هم گفتم.

- فوق العاده بود اندی ، معرکه بود ، فوق العاده بود . عالی ، عالی بود.

در محوطه فرودگاه عده زیادی منتظر ما بودند، وقتی پیاده شدیم ، آنها کیسه های پلاستیکی خالی را به هوا پرتاب کردند و جشن گرفتند ، برا ی اینکه نشان دهند من حین پرواز استفراغ نکرده ام . اندی دوباره به مردی محجوب با نگاه و صدایی آرام تبدیل شده بود و هیچ نشانه ایی در صورتش نمی دیدی که ثابت کند چند لحظه پیش یک دسته ویت کنگ را از هستی ساقط کرده بود.

ما رفتیم قهوه ای بنوشیم . از او پرسیدم تا بحال چند بار نظیر ماموریت امروز انجام داده . او گفت : به طور متوسط دوبار در روز و بعد برایم تعریف کرد که در سال ۱۹۶۲ وارد نیروی هوایی شده و در سال ۱۹۶۷ داوطلبانه به جنگ ویتنام آمده . گفت که برادر بیست و سه ساله اش "والی" در چهارمین پیاده نظام شهر پلیکو خدمت می کند . بیچاره والی.

- کاپیتان ، چرا به ویتنام آمدید؟

- چون می دانستم یک هواپیمای آ- ۳۷ در اختیارم خواهند گذاشت و البته حقوق خوبی هم خواهند داد. دویست و شصت و پنج دلار در هفته ، البته بدون به حساب آوردن پاداش ها ، چون برای هر ماموریت به ما پاداش می دهند.

- آیا به مرگ فکر نمی کنید ؟

- مرگ ما را ناراحت نمی کند . مرگ قسمتی از کار روزانه من است .قسمتی از زندگی من است.

- مرگ شما یا مرگ دیگران ؟

- فرقی نمی کند ، در جنگ ، مرگ چیزی است غیر شخصی.*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*بر گرفته از کتاب "تجربه های ماندگار در گزارش نویسی" صفحه ۳۲۳

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

باد پاییز

 

در منابع اسلامی حدیثی از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم با این مضمون نقل شده است که :

اغتنموا برد الربیع فانّه یفعل بابدانكم مایفعل باشجاركم و اجتنبوا برد الخریف فانّه یفعل بابدانكم مایفعل باشجاركم

فرمود: غنیمت شمارید خنكى بهار(نسیم بهار) را، كه با بدن هاى شما آن كند كه با درختان مى كند و بركنار دارید خود را از خنكى فصل خزان(باد پاییزی) ، كه با بدن هاى شما همان كند كه با درختان مى كند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از این بابت که مدتی نتوانستم در خدمت دوستان عزیز باشم عذرخواهی می کنم.

امیدوارم مطالب وبلاگ برای همه قابل استفاده باشد.

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

 حقوق همسایه

 

امام سجاد(علیه السلام) در رساله حقوق در باب حق همسایه میفرمایند : "أَمّا حَقُّ جارِكَ فَحِفظُهُ غائِبا وَ إِكرامُهُ شاهِدا وَنُصرَتُهُ إِذا كانَ مَظلوما وَلا تَتَّبِع لَهُ عَورَةً فَإِن عَلِمتَ عَلَيهِ سوءً سَتَرتَهُ عَلَيهِ وَإِن عَلِمتَ أَنَّهُ يَقبَلُ نَصيحَتَكَ نَصَحتَهُ فيما بَينَكَ وَبَينَهُ وَلا تُسَلِّمهُ عِندَ شَديدَةٍ وَتُقيلُ عَثرَتَهُ وَتَغفِرُ ذَنبَهُ وَتُعاشِرُهُ مُعاشَرَةً كَريمَةً"

 

اما حق همسايه ات اين است كه درغياب اوآبرويش راحفظ كنى ودرحضورش او را احترام نهى. اگر به او ظلمى شد ياريش رسانى، دنبال عيب هايش نباشى، اگر بدى از او ديدى بپوشانى، اگر بدانى نصيحت تو را مى پذيرد او را در خفا نصيحت كنى، در سختى ها رهايش نكنى، از لغزشش درگذرى، گناهش را ببخشى و با او به خوبى و بزرگوارى معاشرت كنى.

 

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط سید محمد حسن مصطفوی| |

Design By : Night Melody